تبلیغات
دختری زیبا ، پسری عاشق
دختری زیبا ، پسری عاشق




زندان تنهایی



دلتنگم...!!!
دلتنگ یک جرعه عشق !
من در این تاریکی پی نور میگردم...
پی خورشید پی عشق...
تا که شاید در این تاریکی شبه تیره تنهایی قلبم در میان پرتوهای نور عشق محو شود
اما افسوس...!
افسوس که شده ام تنها راهنمای تک تک سرابهای عشق و وصال در کویر تنهایی قلبم
دلم میگیرد...
از سردی دیوارهای تنگ و بی روح این اتاق
دلم میگیرد وقتی به دیوارهایی مینگرم که در این تنهایی ، تنها امیدی واهی به قلبم میبخشد
دیوارهایی که روی آنها تابلوی وصال دستانم را به دستانت کوبیده ام
تابلوهایی که سالهاست با نگاه به آنها تنهایی و بی کسی را در اتاقم سر کرده ام
حال وقتی دست به قلم میبرم ، قلم قرمز عشقم خون گریه میکند
از دردهایی که در این کویر بی کسی کشیده ام
تنهایی...!!!
تنها واژه مانوس با قلبم
متنفرم...
از تک تک آجرهای این اتاق سرد و بی روح که مرا در خود حبس کرده
خشت های یخی...
آجرهای زندان تنهایی و دوری من !!!
کاش گاهی از کنار دلم گذر میکردی...
تا گرمی عشقت یخهای تنهایی این اتاق را آب میکرد...
و زندان جداییم راویران میساخت !!!!

دوستت دارم همدم تنهایی هایم


نوشته شده توسط محمد در  جمعه 23 فروردین 1387 و ساعت 12:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




دنیای ما آدما



سلام
بازم این تنها اومد !
خداجون میدونم خیلی بیشتراز اونیکه حقم بوده درد دل کردم
اما بعضی وقتا آدم حس میکنه دلش داره میترکه
هر قدر هم که بگه یه ذره هم از غماش کم نمیشه
مثل من که دیگه حتی عشقمم حرفامو نمیشنوه
نمیدون چرا این دنیا اینطور شده ؟!!!
چرا ما آدما اینطور شدیم ؟!!!
همه فکر خودمونیم، واسه خواسته ها و دلمون خیلی راحت دنیا و قلب آدما رو به اتیش میکشیم !!!!
حالا دیگه ما آدما تو دنیایی عاشق میشیم که توش واسه عشق هیچ جا و ارزشی وجود نداره
امروز دیگه ما آدما وقتی باید بشنویم، نمیشنویم
وقتی به هم احتیاج داریم نیستیم
وقتی که باید بگیم دوست دارم...!!!
زمونه جالبیه...
همیشه همونی که فکرشو نمیکنیم برامون اتفاق میفته
همیشه از اونی که انتظارشو نداریم این بی وفایی ها رو میبینیم
آره...این رسم زمونست
دروغه که میگن رسم وفا این نیست...همینه!!!
وفا تو دنیای ما یعنی بی وفایی...یعنی وقتی فهمیدی عاشقته...برات میمیره...وقتی فهمیدی دیگه سر تا سر وجودش جز تو چیزی نیست...
اونوقت موقع تنها گذاشتنشه
حالا وقتشه که مثل یه عروسک کهنه بندازیمش تو سطل آشغال
حالا وقتشه که مثل یه ته سیگار زیر پامون لهش کنیم
اصلا" برامون مهم نیست که تو این دوری چی به سرش میاد و چند شب میخواد اشک بریزه
یه شب...دو شب...یک ماه...یک عمر...؟؟؟
تنها دلیلمون هم اینه که، من نمیخواستم...اما...ببخشید...از دست من ناراحت نشو...من چاره دیگه ای نداشتم
اما هرگز فکر نکردیم که اون چی ؟
اون که همه چیزش ماهستیم...اون چارش چیه؟؟؟
اصلا" اونم میتونه به همین سادگی رو یه دنیا عشق پا بذاره و ما رو فراموش کنه ؟!!!
حالا دیگه خیلی تنها شدم،تنها تر از همیشه
حتی فکرشم نمیکردم یه روز به اینجا برسم
کاش همش یه کابوس باشه
کاش از خوب میپریدمو تو رو کنار خودم میدیدم
خیلی جالبه...وقتی عاشقت شدم ، هرچی گفتم گفتی تازه عاشق شده یه چیزی میگه
وقتی تنهام گذاشتیو من به حرفام عمل کردم گفتی دیوونست
آره...!
اگه وفا توعشق اسمش دیوونگیه...من دیوونم!
اگه تا ابد دوست داشتنت دیوونگیه...من دیوونم!
اگه تا ابد با یادت زندگی کردن و مردن دیوونگیه...من دیوونم!
من دیوونم...یه دیوونه احمق که تمام عمرم عاشق دختری بودم که هرگز مال من نبود!!!
هه...من دیوونم...یه دیوونه که شب و روز کارش شده فکر کردن به تو...
من دیوونم...دیونه تو...حرفات...چشمات...قلب قشنگت...
دیوونه ای که به خاطر تو به دنیا اومد...واسه خاطر تو زندگی کرد...و حالا هم واسه تو داره میمیره!

love

سیـب سـرخی را بـه من بخشیـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـدیـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـی مـرو‏ت گریـه ام را دیــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بریـد
حـال بیمـار مــرا فهـمیــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـی كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشید و رفـت

دوستت دارم ، نه یکبار ، نه صدبار ، به تعداد نفسهامheart

 نوشته شده توسط محمد در  جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 03:57



نوشته شده توسط محمد در  شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




VALENTINE



rose

سلام خانومی
یه بار دیگه به این به این غمکده سر زدم ، اینجا که دیگه هر لحظش برام بوی تنهایی میده ، بوی جدایی !
حالا دیگه اینجا برام تبدیل شده به تنها جایی که میتونم توش تا بینهایت حرف بزنم ، تا ابد...
از عشقت ، عشقم ، از عشقمون...
تواین مدت خیلی چیزا رو تو این وبلاگ بهت گفتم ، خیلی چیزایی رو که هرگز فرصت گفتنشونو بهت پیدا نکرده بودم ، خیلی چیزایی رو که وقتی میخواستم بهت بگم که کنارم نبودی !!!
روزای خیلی زیادی رو تنها با این غمکده گذروندم .
تمام اون روزهایی رو که میخواستم بهت بگم :

گفتم نرو كه تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاك سیه می نشانیم
گفتی كه زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یك رنگ بودن است
معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا كدام عاشق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است

اما امشب نمیدونم از چی میخوام بنویسم ؟!!!
از غم های تکراری ؟
از دردهای همیشگی ؟
یا از این دوری که تا ابد همنفسم شده ؟؟؟
فقط میدونم که دوست ندارم امشب رو ساکت باشم !
امشب میخوام برات تا صبح بنویسم...
می خوام برای تو بنویسم.
آره ، برای تو برای تو که در کل وجودمی ، برای تو که تمام دنیای منی...
می خوام نوشته هام رو به نگاهت بدم...
به نگاه ناز تو ، به دستای نوازشگرت...
به تو که با گرمی عشقت به من زندگی دوباره دادی ، به تو که اگه نباشی منم نیستم !
پس باش تا من هم باشم...
بمون تا من هم بمونم...
امشب میخوام بهت بگم که چقدر دوست دارم ؟!!!
میخوام بدونی که حتی اگه نباشی تا ابد عشقت تو قلبم هست...
حتی اگه دوستم نداشته باشی ، تا ابد دوست دارم...
اونقدر تو رو دوست دارم ، که آب رودخونه ها، دریاچه رو دوست دارن !
اونقدر تو رو دوست دارم ،که زیر هرم آفتاب، مسافرای کویر سایه بونو دوست دارن !
اونقدر دوست دارم كه فقط خدا می دونه !!!
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی...
دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی.
دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی.
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی.
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی.
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی.
دوستت دارم چون در یک نگاه تو تنهاترین عشق منی...
دوستت دارم با تمام وجودم......
توی دنیا اگر قرار بود جای چیزی باشم دوست داشتم
جای اشک روی صورت تو باشم !
تو چشمات متولد بشم...
روی پلکات جون بگیرم...
روی گونه هات جاری شم...
روی لبات بمیرم.
تا بدونی چقدر دوستت دارم...
تا بدونی برای من همه دنیام هستی و دوستت دارم بهترینم...

bose

پس عسلم با سر انگشتان لرزان می نویسم نامه ای تابدانی قصه پرغصه ویرانه ای...
یکی بود یکی نبود، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم.
یکی داشت و یکی نداشت ، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم.
یکی خواست و یکی نخواست ، اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم.
یکی آوردو یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم.
یکی بردو یکی باخت ،اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم.
یکی گفت و یکی نگفت، اونی که گفت تو بودی و اونی که (( دوست دارم )) رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم.
یکی موند و یکی نموند ، اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی خواد بمونه من بودم.
گلم امشب میخوام بهت بگم چطور فریاد بزنم اندوه ماه های نبودنت را ؟؟؟
آنقدر از من دوری كه برای رسیدنت تقویم قد نمی دهد !
اما برایت می نویسم از ته مانده غرورم ، و دل تهی و چشمهای منتظر و دردی كه با دیدنت تسكین می یابد...
از همه و همه ، كه نشان نبودنت را میدهد اما تمام نامه ها را به آدرسی كه ندارم پست خواهم كرد...!!!
امشب اومده بودم تا بهت بگم...
خانومی همراه با تمام حرفها و دوستت دارم هایی که بهت گفتم ، ولنتاین مبارک

HAPPY VALENTINE'S DAY

valentine

حق با تو بود پنجره ای باز نمی شود
این چشم سرخ محو تماشا نمی شود
شبگرد کوچه های غزل جار می زند
اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
یعنی کسی دیگر مسافر دریا نمی شود
بانوی کهکشان وفا گریه می کند
زیرا نسیم قاصد گلها نمی شود
افسوس میخورم که غزل واره های عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود
معنای التهاب تو را کشف می کنم
حق با توست فاصله معنا نمی شود...

خانومی از ته قلبم ، با تمام وجودم ، دوستت دارمheart

 نوشته شده توسط محمد در  چهار شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 23:14



نوشته شده توسط محمد در  شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




HumTum



rose

سلام
باز اومدم
به humtum 1 ساله
هه...!
دوباره زبونم بند اومد !
کاش بعد از اینهمه نوشتن یاد میگرفتم بهت بگم دوست دارم
اما اشکال کار همین جاست که گاهی اوقات نمیشه عشق و به قلم آورد
همیشه خواستم بنویسم که دوست دارم
اما خودمم نمیدونم که چقدر دوست دارم
کاش همیشه قلم میتونست قلب آدما رو به تصویر بکشه
1 سال گذشت... از اولین باری که برات شروع کردم به نوشتن...از شعرها و حرفهای دلم
از همه چیز نوشتم
اما هیچ وقت نتونستم بهت بگم که چقدر دوست دارم
تو تمام این مدت برات نوشتم... از این دل عاشقم
از دلی که شب و روز برای دیدنت میتپه...واسه یک لحظه دیدن و در آغوش کشیدنت
حالا اومدم بهت بگم که دوست دارم
بیشتر از تمام غصه هایی که اینجا نوشتم
بیشتر از شادی هایی که بعد از اونهمه غصه با تو داشتم
کاش میشد بهت بگم که چقدر دوست دارم
کاش میشد بجای هر شب خوابتو دیدن تو رو کنارم میدیدم
کاش میشد با هم به یه جای دور میرفتیم
به دنیای زیبایی که تو عشقم واست ساختم
کاش میشد اونجا رو نشونت بدم
اونجا که عشق هاش واقعی و قلبهاش پاکن
اونجا که گلهاش مثل خودت زیبا و عطرشون مثل عطر تنت خوش بو
اونجا که طعم بوسه هاش عقل از سر عاشقا میبره
تا اونجا بهت بگم که معنای واقعی عشقو فهمیدم
تا بهت میگفتم که :
عشق یعنی همین که از هم جدا بشبم و دوباره به هم برسیم
یعنی همین که در اوج جدایی قلبامون واسه همدیگه بتپه
یعنی تمام دوری هایی که ازت کشیدم
تمام شبهایی که بخاطرت نخوابیدم
یعنی اعتقادمون به رسیدن دوباره به هم
یعنی همین که الآن پیشتم
یعنی همون که میدونستی چقدر دوست دارم حتی تو تمام لحظاتی که پیشم نبودی
یعنی همین که الآن بی صبرانه منتظرم تا صبح بشه و دوباره صداتو بشنوم
عشق یعنی همین که یاد گرفتم دوست داشته باشم اما انتظار دوست داشتن نداشته باشم
اگه دوستم نداشتن متنفر نشم
یعنی اینکه یاد گرفتم خودم نباشم و با همه وجود تقدیم به عشقم بشم
یعنی اینکه بالاخره تونستم عشقو معنی کنم
(عشق یعنی نهایت دوست داشتن در اوج از خود گذشتن
یعنی تو رو خواستن برای خودت حتی به شرط مرگ من)
کاش بشه دیگه از پیشم نری
تا منم برات بگم از قلبی که تو خودش یه دنیا عشقو واسه تو جا داده
از جونی که توش یه عمر زندگی واسه توست
و از وجودی که بخاطر زندگی تو و قلبی پر از عشق تو زندست

rose

دوستت دارم ، نه یکبار ، نه صد بار ، به تعداد نفسهامheart

 نوشته شده توسط محمد در  یكشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 02:15



نوشته شده توسط محمد در  شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




عشق خیالی



rose

از پنجره بیرون را که تماشا میکردم باران سختی میبارید ، آنهم در اواخر بهار !
گویی آسمان سخت اندوهگین است ، از دست روبه صفتانی چون ماسخت میبارد تا شاید گوشه ای از لجن زاری را که در دنیای عشق ساختیم را بشوید و با خود ببرد...!
عشق تبدیل شده به آرزویی دست نیافتنی و عاشقان بازیچه ای هستند در این افسانه دروغین !
عاشقان پوشالی با عشق هایی دروغین...
عاشقانی که خبر از غم دل مجنون و اشک لیلی ندارند...
همانانی که تا دیروز میگفتند تا شقایق هست زندگی باید کرد ، امروز شقایق را از شاخه چیدند و پرپر کردند !
همه تبدیل شدیم به مترسکی در باغچه خیالی عشق...
که تنها نماد وحشت هستیم در قلب مجنونی که در آن باغچه رز عشق میکاشت
دوستت دارم کلامیست نا آشنا با لبهایمان !
لبهایی که حال دگر فقط شکستن را میاموزند ، شکستن قلبهای بلورین
دلهای سنگیمان هرگز تنگ نمیشود
حتی برای دیدن خود در آینه حقیقت ، چون از لجن زار وجود خویش وحشت داریم !
این است فاجعه قرن آهن...
قلبهای آهنین ، عشق های دروغین ، عشق هایی که فقط زوال و نابودی دارند...!!!
متنفرم از تمام این دو رنگی ها ، نیرنگها و عشق های دروغین !
کاش در فراسوی این رویای پلید دختری باشد با موی بلند...
که طنین صدایش عشق را در قلبم معنی کند...
وعطر تنش مرا یاد باغچه ای اندازد پر از مریم ، که در ذهنم پروراندم...!
آری !
کاش در فراسوی این رویای پلید همانی باشد که گرمی و طعم بوسه هایش از لبانم آتشی در قلبم افکند تا تمام این مترسک های عاشق را در خود بسوزاند...!!!
ای کاش...
ای کاش ، کاش هایمان به حقیقت می پیوست...!!!

دوستت دارمheart

 نوشته شده توسط محمد در  پنج شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶ و ساعت 02:28



نوشته شده توسط محمد در  شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




BIRTHDAY



rose

سلام خانومی خشکل محمد
بازم منو این قلم خسته ، قلمی که دیگه نایی واسه نوشتن غمهام نداره
چه قلم پر عمری و چه تنهایی طاقت فرسایی...
کاش عمر غمها و دوریامون هم با عمر این قلم تموم شه و آخر این قصه غمگین که این قلم رو زمین میذارم ، تو کنارم نشسته باشی و با قلمی جدید از وصالمون بنویسی...
دلم برات تنگ شده...
کاش به همین راحتی که چشمامونو روی هم میذاریم و به رویای هم میریم ، توی واقعیت هم به هم میرسیدیم...
کاش قصه ما قصه پنجره و دیوار سنگی نبود !
کاش پیشم بودی تا بجای اینکه برات بنویسم سروی شونه هات میذاشتم و برات میگفتم...
دیگه حتی یک لحظه طاقت دوریتو ندارم ، حالا دیگه هر لحظه تو رو حس میکنم !
توی باد عطر تنت...
توی ماه عکس رخت...
توی آب اشک چشات...
تو ستاره ها برق نگاهت...
تو گلای سرخ ، سرخی لبات...
نمی دونم این دوری تا کی ادامه داره ؟!
اما نمیذارم اینا باعث بشن که شب تولدت رو کنارم نباشی
من شب تولدت رو با ماه و ستاره ها و یک شاخه گل سرخ توی باد کنار آب جشن میگیرم و یه بوسه از ته قلبم بهت هدیه میکنم...
دوست دارم...
خیلی دوست دارم...

haertتولدت مبارکheart
heartHAPPY BIRTHDAY MY DEARheart

bose

قهر مكن ای فرشته روی دلارا
ناز مكن ای بنفشه موی فریبا
بر دل من گر روا بود سخن سخت
از تو پسندیده نیست ای گل رعنا
شاخه خشكی به خارزار وجودیم
تا چه كند شعله های خشم تو با ما
طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین
چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا
ناز ترا میكشم به دیده منت
سر به رهت مینهم به عجز و تمنا
از تو به یك حرف ناروا نكشم دست
وز سر راه تو دلربا نكشم پا
عاشق زیباییم اسیر محبت
هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
تنها تنها به عشق روی تو تنها
بوی بهار است و روز عشق و جوانی
وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا
خنده گل راببین به چهره گلزار
آتش می را ببین به دامن مینا
ساقی من جام من شراب من امروز
نوبت عشق است و عیش و نوبت صحرا
آه چه زیباست از تو جام گرفتن
وزلب گرم تو بوسه های گوارا
لب به لب جام و سر به سینه ساقی
آه كه جان میدهد به شاعر شیدا
از تو شنیدن ترانه های دل انگیز
با تو نشستن بهار را به تماشا
فردا فردا مگو كه من نفروشم
عشرت امروز را به حسرت فردا
بس كن ز بی وفایی بسكن
بازآ بازآ به مهربانی بازآ
شاید با این سرودهای دلاویز
باردگر در دل تو گرم كنم جا
باشد كز یك نوازش تو دل من
گردد امروز چون شكوفه شكوفا

rose

تولدت مبارک عسلheart



نوشته شده توسط محمد در  شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 9 شهریور 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ

() نظر
       




Special Day



rose

سلام خانومی
بازم من اومدم
آره خودمم ، محمد!
همون پسری که با یک قلبی شکسته اما پر از احساس شب و روز تو رو میپرسته
خیلی دلم گرفته زهرا خانم
دوست دارم بهت بگم که چقدر دوست دارم ...
اما نمیدونم چطور بگم!
خیلی سخته که یه نفرو اینقدر دوستش داشته باشی ، اما نتونی بهش بگی...
خوب تقصیر من چیه؟!
آخه اینهمه عشق رو که نمیشه بیان کرد!
چون هیچ کلمه ای واسه بیانش یا مثالی برای نشون دادنش وجود نداره
کاش خدا هر چی دریا تو زمین داره با تموم ابرای آسمونا رو می داد همه رو به چشمای من تا چشمام به حال من گریه کنه...
تا شاید با اشکام همه گناهامو میشستم و اونوقت با یه قلب پاک بهت میگفتم که چقدر دوست دارم...
میدونی اگه بهم بگن باید یه روزی بمیرم اصلا برام مهم نیست!
اما اینو می دونم...
تا آخرین لحظه حسرت به بقل کشیدنتو با خودم می کشم زیر خاک ...
اونقدر هم کار خوب ندارم که وفتم اون دنیا برم تو بهشت!!!!....
تا از خدا  بخوام تو رو بهم بده ...
و تا هستم و تا موقعی که باید باشم تو رو مجبور کنه منو بقل کنی !
هـــــــه ...
فکر کنم اگه افتادم جهنم خدا برا مجازاتم ، تو رو می زاره جلوی من تا تو بقیه رو بقل کنی !!!....
اون وقته که محمد خورد می شه...
حاضرم از همه چیزم بگزرم ...
حاضرم تمام گناهای دنیا رو گردن بگیرم ...
ولی اون روز رو نبینم !
خدایا اگه می خوای اون دنیال هم با من اینطوری کنی ؟
همون بهتر که نبینمش ... پیداش نکنم ... تو تنهایی خودم بمیرم
مثل یه عاشق تنها...
اما نه ، امروز دیگه نه ، امروز دیگه از هیچ غصه ای نمیگم
حتی اگه با غصه بمیرم
حتی اگه این غصه تمام وجودمو در بر بگیره و بخواد با یک کلمه بیرون بره
همون یک کلمه رو هم نمیگم
آخه امروز اومدم چیزدیگه ای بگم
اومدم بگم زهرا جان با عشق تو ...خودمو مجنون تر از مجنون قصه ها میدونم
عزیزم میدونی که همیشه در انتظار دیدن دوباره توام و این لحظه ها برام خیلی زیبا و این روزها برام خیلی شیرینه
پس بدان که این لحظه های قبل از دیدار تو برام زیباتر از لحظه گل شدن شاخه ای خشکه!
تو برام از همه زیبایی های دنیا زیباتری و از همه مردمای دنیا عزیزتری !
تو برام یک قبله گاه امیدی ،تو رو میپرستم را تا تمام امیدها و خوشبختی هام زنده شن!
تو رو می پرستم همچون خدایم ، تو رو میپرستم تا زمانی که جان دارم و زنده ام !
اگه یه روزی برسه که دیگه عشقی در وجودم نباشه
اون زمان بدون که من یک کافرم !
برات می نویسم از عشق ، مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بمونه !
همه احساساتی که تو میخونی از این دل شکسته منه ، پس بخون چون همه اینها حرف دل عاشق منه
بخون که نویسنده اون ، این قلب پر از امید منه
همه دلخوشی من تویی ، همه دلخوشی من اون دستهای گرم توهه
همه دلخوشی من اون قلب مهربان توهه و همه دلخوشی من اون صدای زیبای توهه
اگه منو از یاد ببری ، اگه اون دستهات رو از من دریغ کنی
اگه اون قلب مهربونت رو از من بگیری و اگه روزی فرا برسه که دیگر صدایی از تو نشنوم اون زمان بدون که دیگه من در این دنیا وجود ندارم !
بدون که آرزوهام همه بر باد رفتن، بدون که زندگی برام بی مفهوم شده و بدون که از خستگی و از نا امیدی به اون دنیا سفر کردم !
همیشه دوست داشتم بلبلی بودم و زیباترین ترانه ها رو برات می سـرودم ...
یا اینکه نویسنده ای بودم و بهترین داستــــــانها رو برات می نوشتم...
یا اینکه پروانه ای بودم و گرد شمع وجودت می چرخیدم...
ولی افسوس و صد افسوس نه بلبلی هستم نه پروانه ای نه نویسنده ای
بلکه تنها یک وجود ناتوانم
که فقط میتونه بهت بگه دوستت دارم...
این دفتر عشق ، با تمام متنهاش وتمام احساست پاک و عاشقانش برای تو هست و اون رو مدتی که به تو تقدیم کردم ، و تا زمانی که عشق من باشی و زندگی من باشی اون رو با احساسی پر از عشق باز نگه میدارم...
امروز اومدم تا بهت بگم که
من فقط به دو چیز عشق می ورزم یكی تو و دیگری وجود تو
فقط به دو چیزاعتقاد دارم یكی خدا و دیگری تو
در این دنیا دو چیز میخوام یكی تو ودیگری خوشبختی تو
من این دنیا رو برای دو چیز میخوام
یكی تو ودیگری برای با تو موندن تا ، همیشه دوستت داشته باشم.
اومدم تا بگم
عسلم به خاطر بیار لحظه ای رو که زیر بارون ایستادی
دستات رو ، رو به بارون نگه دار هر چند قطره ای رو  که تو تونستی بگیری تو منو دوست داری و هرچقدرکه نتونستی ، من تو رو دوست دارم.

rain

اومدم تا تو این دفتر عشقم بهت بگم:
زهرا جان
ای همه هستی محمد
تولدت مبارک...

happy birthday

ای باغبان غوغانکن من مرد گل چین نیستم
من خودم گل دارم و دنبال هر گل نیستم
زهرای عزیزم بزرگترین آرزوی من اینه که کوچکترین آرزوی تو باشم
عسلم خیلی دوستت دارم و با تمام وجودم میبوسمت و فریاد میزنم
عسلم تولدت مبارک

bose

عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یك آرزو
عشق یعنی یك بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یك صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
سال ها اشك ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تكرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش ‌آبی و بی كینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره آینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یك برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از كوچه های خاطره
روح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسكین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد

Happy Birthday Sweethaert

دوستت دارم ، تولدت مبارکheart

 نوشته شده توسط محمد در  جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 17:38



نوشته شده توسط محمد در  شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




زندگی...



rose

سلام خشکلم
بالاخره یک هفته از تولدت گذشت...
تو هم یک سال بزرگتر شدی...
چندین و چند ماه دیگه هم از دوست داشتنمون و عشقمون گذشت...
نمیدونم چرا هر روز که میگذره احساس میکنم داریم از اونهمه روزای خوشی که با هم داشتیم دورتر میشیم!
خوشی هایی که احساس میکنم دیگه هیچ وقت برنمیگردن!!!
احساس میکنم همه اون سالها دارن به دست فراموشی سپرده میشن...
سالهایی که حاضرم به خاطرشون همه زندگیمو بدم!!!
اما بازم با تو برگردم و برم به اون موقع
حتما الان که میخوای اینا رو بخونی پیش خودت میگی :
ولش کن بابا این محمد واسه خودش یه چیزی مینویسه دیگه...
حالا تیریپ غم مینویسه که نوشته هاش جذابتر شن...
اما به خدا همش همون حرفایی هستن که تو این دل بی صاحابم موندن!!!
کی فکرشو می کرد یه روزی به اینجا برسم ؟!!!
من احتیاج به کمک دارم ...
اینو نمی تونم به کسی بگم ...
دستام همیشه می لرزه !
دل صاب مردمم که همیشه تنگه ...
تو کجایی و من کجا ؟...
تو کی هستی و من کیم ؟...
پیش تو هیچی ندارم که بگم !...
همیشه باید دستامو زیر بقلم بزنم که از سرما کبود نشن...
اونم وسط چله تابستون !!!...
نمی دونم تو راجب من چی فکر می کنی !؟؟؟!
دلم بد جوری گرفته...
خسته شدم ...
بیشتر از همیشه خسته شدم ...
حتی از اینکه نمی دونم تو در مورد من چی فکر می کنی ؟!...
دلم می خواست بهت یه جاهایی رو نشون بدم ...
یه جایی رو می شناسم که پر آفتابگردونه...
خودم پیداش کردم !
باغبونش بهم اعتماد داره و همیشه منو راه میده ...
می خواستم ببرمت اونجا
می خواستم دستتو بگیرم و بکشم ، با هم اونقدر داد بزنیم ...
تا خفه بشیم ...!
دلم می خواست اونجا ببموسمت ...!!!
کاش می شد ببرمت تا ببینی چقدر قشنگه رویاهای من ...
امـــــا حیف دیر شده ...
تو قسمت کردن سهم ها به من بی سهمی و تنهایی رسیده !!!...
چند وقتیه یه چیز بزرگی تو گلوم گیر کرده
که نمی زاره نفس بکشم ...
مثل یه بغض نترکیده ...
دلم می خواد بگم ...
بگم خیلی چیزا رو فهمیدم ...
بگم تمام "پرهای پروازم" رو کندن و شکستن ...
دارم له می شم !
چند وقت پیش خواب دیدم که توی یه دشت خیلی قشنگ یه دختر زیبایی ایستاده بود و یه پسری میدوید تا بگیرتش اما ...
هر قدر میدوید و تقلا میکرد ازش دور تر میشد هر قدر دستشو دراز میکرد نمیتونست بگیرتش...
یهو اون دختر زیبا غیب شد و اون پسر تو تنهایی تو اون دشت اونقدر جیغ کشید و فریاد زد که بیحال رو زمین افتاد...
حالا که به یاد میارم ، چهره اون پسر رو ، میبینم که چهره خود من بود !!!...
من بودم که داشتم با تمام وجود جیــغ می کشیدم ...!
خوابم تعبیر شده ...
حالا دارم جیــــغ می کشم ...
امــا نه کمکی هست و نه راه نجاتی ...
اصلا تو کجایی ... چرا نیستی ؟
چرا خودتو از من قایم می کنی ؟!...
آخه تا کی ... بسه دیگه !!!
شاید هم تو مال من نیستی ؟!
حتی به قدر یه دست کشیدن به گونه هات...
تو مال من نیستی !!!
قدر یه بوسه رو لبات...
تو مال من نیستی!!!
قدر به نیگاه کردن به چشمات ...
تو مال من نیستی!!!
حتی به قدر یه قدم نزدیکتر شدن به تو ...
همش می گم نکنه زمونه تو رو از من بگیره!!! ...
من نمی خوام تو اسیر من بشی ...
تو مستحق بهترین هایی نه من ....
دل تنگی های من یه روز تموم می شه ...
مهم اینه که تو خوشحال باشی ...
اهمیتی هم نداره ، دلتنگی های من حتی اگه تموم هم نشه ،  بازم مهم اینه که تو خوشبخت باشی ...
دیشب اما چه حالی داد اشک های شوق من تو خواب ... !!!
خواب میدیدم که:
انگار با هم توی به مزرعه آفتابگردون بودیم ....
کنارت بودم و موهاتو با دستام شونه می کردم ....
ولی ... خیلی زود بیدار شدم!
دیگه دلم هیچی نمی خواست ...
میدونی چرا؟
چون وقتی از خواب بیدار شدم بازم خودمو تنها دیدم!
حالا منم و یه خدای مهربون ...
منم و صدای ناله های "اسپیکرم" که همین روزاست که پاره بشه ،
از بس که صداشو بلند می کنم ...
شاید این جوری به خیال خودم خیلی چیزارو فراموش میکنم !!!...
همه آهنگها برام تکراری شده ... مثل روزهام و شبام ...
منم و این وبلاگ که تا بمیرم می تونم تایپ کنم  و آپ کنم
دیگه دلم رو از دل خوشیام کندم ...
دیگه دلم هیچی نمی خواد ...
دور خیلی ها رو خط کشیدم !!!...
دیگه خیلی چیزا برام بی خیالی شده...
خودم رو زدم به خلاصی ...!!!
ولی انگار نمی شه ... اصلا" نمی شه چیزی رو فراموش کرد ...
حرفـــهام قولمبه شده تو دلم ...
کسی نیست که بتونم باهاش درد مو بگم ...
دلم می خواد باهات کلی حرف بزنم
خیلی حرف نگفته دارم ...
دلم از همه گرفته!
اما چه فایده؟!
تونیستی...
تا منو درک کنی...
تا حرفامو بشنوی...
کی فکرشو میکرد که من به اینجا برسم؟؟؟
من محمدم!!!
همون پسریی که صبح تا شبشو پیش تو به خوشی میگذروند...
همون پسر شیطونی که هیچ وقت آروم نمیگرفت...
همونی که شرارت تو چشاش موج میزد...
اما حالا چی؟؟؟!!!
میگن چشمای یه عاشق یه دنیا شعر و قصست
اماچرا عزیزم چشمهای من لبریز غصست
از این لحظه ها و ثانیه ها دلگیرم
حالا دیگه پای ثانیه هام درد میکنند ...
آروم آروم  میرن آروم تر از دیروز ...
و گه گاه  پشت ساعت های غم من می ایستن ...
حالا خودت بگو عزیزم ...!!!
با این ثانیه ها ی خسته کی به تو میرسم ...

love

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق توولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست
ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
رفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تودر خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

bose

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد
به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم
به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است
به او که نگاهش به  گرمییه آفتاب
و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است
به او که برای من مینویسد
مینویسد از باران...
از شبنم، از گرمای عشق و ...
من می روم اما...!!!
به او بگویید دوستش دارم...

دوستت دارمheart

 نوشته شده توسط محمد در  شنبه ۰۴ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت 01:35



نوشته شده توسط محمد در  شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       







سلام
امشب دیگه واقعا" نمیدونم از چی بگم
خیلی خسته ام
خیلی تنهام
تنهاتر از همیشه
هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که یه شب برسه که مجبورشم اینا رو بنویسم
دلم واسه همه تنگ شده ، همه، بیشتر از همه واسه خودت
الان درست 36 روزه که ندیدمت
تا حالا فکر میکردم که بازم میتونم ببینمت
نمیدونستم که دیگه قرار نیست ببینمت،نمیدونستم قراره مثل یه عاشق تنها کنج قفس بمیرم
شاید تو راست میگفتی
شاید تو هیچ وقت مال من نبودی
الان که دارم این رو مینویسم تازه از بیرون اومدم خونه
میدونی چرا رفتم بیرون؟
چون تو خونه نمیشد گریه کرد
منم رفتم تو خیابونها
تو دل شب تا دلم میخواست بلند بلند گریه کردم
هیچکس نبود تا اشکامو ببینه
حتی تو هم نبودی تا بخوای بگی"اگه گریه هاتو تموم نکنی تلفن رو قطع نمیکنم"
وقتی اومدم خونه همه خواب بودن، منم اومدم تو اتاقم
اتاقی که هر گوشه شو که نگاه میکنم برام یه خاطره از تو
اتاقی که توش هدیه تو رو گذاشتم
احساس میکنم سقف اتاق داره رو سرم خراب میشه
اولش نمیخواستم بیام و آپ کنم
آخه خودت میدونی نوشتن این حرفها برام چقدر سخته
چرا خدا منو نمیکشه
من که دیگه کسی رو ندارم بخاطرش زندگی کنم
نمیدونم از این به بعد باید چه کار کنم
باید به کی بگم"عسلم"،خانومی"
دیگه هیچی واسم نمونده
نمیدونم چرا یهو اینطوری شد
حتی دیگه رمق تایپ کردن رو هم ندارم
کاش میشد یک بار دیگه ببینمت
اونوقت بغلت میکردم
سرمو رو شونه هات میذاشتم
و تا دلم میخواست گریه میکردم
دلم میخواد بمیرم
دیگه من تو این دنیا کسی رو ندارم
دارم دیوونه میشم
اختیار اشکام دست خودم نیست
خودشون همینجوری میان
ببخشید
دارم خفه میشم
دیگه هیچی نمیتونم بگم
خدا کنه برگردی

 نوشته شده توسط محمد در  جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت 02:18



نوشته شده توسط محمد در  شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

محمد (48)


موضوعات

رمانتیک (48)


 آرشیو

فروردین 1387 (1)
مرداد 1386 (47)


صفحات

1 2 3 4 5 6





لینكستان




لینكدونی
آرزو (-)
کلام امیر (-)
عسل بانو (-)
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -